سلام دوستان خوب هستید گفته بودم تا خودشون به ولاگ سر نزنند این وبلاگ متاسفاته اپ نمیشه!!!!!!! از بابت دیدنشون هم از بیستم که که به طور ناگهانی اومدن مدرسه تا الن ندیدمشون بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه شـــــــــــــــــــــــــــدت هم دلمون واسشون تنگ شده امـــــــــــــــــــــــــــــــا ... !! قول دادن که خودشون خبر بدن ایشالا که میدن پس تا اومنشون توی وبلاگ بای
واسمون دعــــــــــاکنید تا بتونیم زود زود ببینیمشون
تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت ؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 18:53  توسط ساراوالناز
|
شبی از شبها تو به من گفتی که شب باش:
من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود
به امیدی که تو فانوس شب من باشی....

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 16:45  توسط ساراوالناز
|
نفسم میگیرد در هوایی که نفسهای تو نیست

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 12:15  توسط ساراوالناز
|
سلام دوستان اصلا حالم خوب نیست الان درست۴ ماه که ندیدمشون وای خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!! چه کار کنم؟؟ کمکم کنید چکار تا باورشون بشه نبودنشون ندیدنشون هرگز بهونه نمیشه واسه از یاد بردنشون هــــــــــــــــــا چه جوری بهشون بگم؟؟؟؟؟؟؟؟پنجشنبه بهشون زنگ زدم پرسیدن خوبی وماهم جواب دادیم بله!!!!!گفتن خدا روشکر!!!!!!!اما من جوری گفتم بله که از صدتا نه گفتنم بد تر بود بعدشم گفتن ایشالا ۲ ماه دیگه همدیگرو میبینیم بله همش ۲ ماه دیگه! نمیدونم چی بیویسم دارم خفه میشم خــــــــــــــــــــــــدا به دادم بـــــــــــــــــــــــــــرس





+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 22:20  توسط ساراوالناز
|
سلام دوستان خوبین؟؟؟؟؟؟؟من که اصلااااااااااا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ای خدا نمیدونم باز چی شده چند روزه که جواب اس ام اسمونو نمیدن اولش گفتم شاید کار دارن امــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا اخه از پنجشنبه تا حالا هر روز واسشون اس ام اس دادیم امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا...................
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 0:2  توسط ساراوالناز
|
سلام اپیدم که خبر بدم امروز بـــــــــــــــــــله یعنی ۶/۶/۸۷ سال روز عشقمون بوده اگه به اخر وبلاگم توجه کنید متوجه میشد همون روز که رفتیمو بهشون گفتیم اخخخخخخخخخخخخخ چه روزی بود خدایا یه کاری کن تا خوشونم درک کنن واسشون اس ام اس زدم که متوجه بشن یادمه امــــــــــــــــــــــــــــا.....
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 23:27  توسط ساراوالناز
|
قرار تنهایی ما روز جدایی فردا بود خلاصه فردا واسه ما شروع کل دردا بود فردا قرار بود منو تو از همدیگه جدا بشیم فردا قرار بود همدم گریه ی بی صدا بشیم از تو چه پنهون گل من من خیلی وقته بی تو ام دیروز فردا نداره برام چه سخته بی توام یادش به خیر قلب تو بود برای من سنگ صبور میخواستم عاشقش کنم هر جور شده حتی به زور حالا که نیستی لا اقل تسکین به قلب من بده اون که نخواست پیشم باشی حالا کجاست صبرم بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدهههههههه





+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 14:59  توسط ساراوالناز
|
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 16:10  توسط ساراوالناز
|
گل بنفشه: این گل نماد پاکدامنی و فروتنی است. 
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 16:24  توسط ساراوالناز
|
نمی دونم چرا این ها رو می نویسم ! فقط می دونم دلم گرفته ... دلم گرفته به اندازه ای که هیچ بادی نمی تونه ابرای دلم رو کنار بزنه ! یا قدرت باد ها کم شده یا ابر ها خیلی زیاد شدن.

شبا به امید چشات چشمامو رو هم می زارم شاید توی خوابم بیای بشه باهات حرف بزنم چشام شبا بارونیه به التماسه اون چشات هی التماست می کنم . فقط برای یک نگاه حالا دیگه چرخ فلک نمی چرخه به کام من چه کار کنم . عاشقتم . اینه فقط گناه من حالا حتی نبودنت برام یه دنیا بودنه خیال نکن دروغ می گم . اشکام گواه حرفمه خیال نکن میشه بری یه روزی از خاطر من می خوام بازم بهت بگم : عاشقتم اینه فقط گناه من

انتظار می کشم و باز انتظار می کشم؛
کار دیگری جز انتظار ندارم.
انتظار برای آن چیزهایی که آرزوهایم را ساخته اند.
انتظار برای روزهای بهتر، انتظار برای پایان تیرگی ها، انتظار برای گفتن حرفهای نگفتهای که راه گلویم را سد کرده اند،
انتظار برای پایان یافتن خاموشی فریادهایم، انتظار برای شنیدن صدایی عاشقانه از میان تیرگی شب انتظار برای دیدن چشمانت
دورم زتو ای خسته ی خوبان چه نویسم
من مرغ اسیرم به عزیزم چه نویسم
ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد
با این دل گریان به عزیزم چه نویسم
من عاشق آن دیده ی چشمان سیاهم
بیهوده چه گویم که پریشانه نگاهم
گر مستی چشمان سیاه تو گناه است
من طالب آن مستی و خواهان گناهم
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 17:6  توسط ساراوالناز
|
*****************
تقدیم به آنکه دارمش دوست
تقدیم به آنکه قلبم از اوست
در آشنایی امروز می نویسم تا در جدایی فردا
به یادم باشی...زیرا..
آشنایی یک حادثه است
وجدایی یک قانون
رفاقت قصه های تلخی است که من از نامش گریزانم
بیا قدر یکدیگر را بدانیم که ناگه ز یکدیگر نمانیم
درسکوت شب های من! حضور تو رساترین صداست
وجود تو حقیقتی انکار ناپذیر است
که روشنایی شب های دلتنگی است
آکنده از تمنا وسرشار از عشق دل را به تو
می سپارم....!
دلم را فقط به تو ای بهترینم می سپارم

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 18:26  توسط ساراوالناز
|
از دوریت در عذابم

ای دلیل طپشهای قلب عاشقم دیوانه وار دوستت دارم










نپرس چقدر دوست دارم که واژه ها خیلی کمه
آخه سزاوار تو نیست اگه بگم یه عالمه
نپرس چقدر دوست دارم شاید تا رنگین کمون
از ایجا تا شهر خدا قدر تموم کهکشون
تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست
حاجت به بیان نیست که آرزوی تو پیداست
من تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم
افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 17:13  توسط ساراوالناز
|
بی تو بودن نه نمییییییییییییییییییییشههههههههههه


بدون که من بی تو میرم میمیرم فقط با مردنم من اروم میگیرم
بذار یه بار دیگه من تو رو ببینم برات گریه کنم به پات من بشینم
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 14:52  توسط ساراوالناز
|
دوست دارم
از با تو بودن برایم عادتی ساختی که هرگز بی تو بودن را باور نمیکنم


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 12:55  توسط ساراوالناز
|
به جزتو کسی رو تو دلم جا نمیدم
کاش بدونی من چه دلتنگتم ای کاش فکر من باشی نازنینم حتی برای یه لحظه


اینو بدون که جات همیشه تو خونه ی قلبه منه واگه حتی به پای تو بمیرمم کمه عزیزم
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 12:57  توسط ساراوالناز
|
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 20:49  توسط ساراوالناز
|
سلام خانم ببخشید امروز خیلی وقتتونو گرفتیم
ولی باور کنید خیلی گفتنش سخت بود خیلییییییییییییییییییییی حرف اصلی ما تنها دوست داشنتون نبود عاشقی بود اره عاشقی کارمون دیگه از دوست داشتن گذشته شما خیلی خوبید خیلی .من خیلی دوست دارم که....که بامن باشید بذارید باشما باشم تنهام نذارید خواهش می کنم شما تنهامدیر ما نبودیدبه اندازه یه مادر برامون زحمت کشیدید یادتونه بهمون قول دادید که درستمون کنید بزرگمون کنید می خواستید ما دیگه بچه بازی و بذاریم کنار شما این کارو کردید به نحو احسنت هم این کارو انجام دادید شما به من خیلی چیزا یاد دادیدخیلی چیزا احساس می کنم عوض شدم دیگه اونی نیستم که بودم وبه خاطره همین خیلییییییییی بهتون مدیون هستم امیدوارم روزی بتونم جبران کنم کمی اززحمات شما رو
دخترتون



دیره دیگه دیره اونی که میخوامش داره میره
دیره داره میره دل نازک میشکنه میره

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 13:49  توسط ساراوالناز
|